درباره من

حميد دابالا[26]
چه توفيري مي کنه؟ حتي اگه در نحس ترين روز سال هم به دنيا اومده باشي، باز محکومي به زندگي در همين سراي سپنج و پر کينه. درست مانند ديگران. اما...
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

آی دی من
تماس با من

موضوعات وبلاگ

بایگانی
بهار 87 [8]
زمستان 86 [6]
پاييز 86 [2]
تابستان 86 [4]
دست نوشته هاي پيشين


پیوندهاي روزانه
تک درخت سرو
لب گزه
اندیشه
مهر ورزان
پارسه
رجب پور
سجاد
آل یاسین


پیوندها
مرجع متخصصان ايران
رندانه
نوش خند
بي رنگ و بي نشان
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
تالارهاي گفتگو

عضویت در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

نشانه وبلاگ



نشانه ها





وبلاگ فارسی

رهگذران
رهگذران کل :2018
رهگذران امروز : 8
 RSS 

   

‏و او بزرگ‏تر است...


روايت نخست
نزديک به دو سال پيش، او مرد. نه به همين سادگي که من نوشتم يا شما مي‏خوانيد. دانشجوي دکتري شيمي بود. مي‏گفتند آخرين ماه‏هاي ماندنش در آزمايشگاه بوده. مي‏گفتند کارش تمام بود.
در نخستين ساعت‏هاي تاريکي، آن‏چه در آزمايشگاه منفجر مي‏شود، او را تکه تکه مي‏کند. انفجار آن قدر شديد بوده که گفتند در کوتاه‏ترين زماني، نيروهاي امنيتي به محل رسيده‏اند.
آن زمان همه در تکاپو بودند و از دانشگاه خواسته شد براي ايمني آزمايشگاه‏ها. ... و چه وعده‏ها داده شد. ... چندي بعد علت حادثه کوتاهي دانشجو تشخيص داده شد. ... و او مرده بود. 
او را نمي‏شناختم. خدا بيامرزدش و به خانواده‏اش صبر دهد. آن‏چه سبب يادآوري آن رخداد شده، رويدادي است که به تازگي اتفاق افتاده. دانشگاه چه مدبرانه مسئله را حل مي‏کند و ايمني را در محيط دانشگاه فراهم مي‏کند. دانشجوياني که براي انجام پايان‏نامه‏ها و رساله‏هاشان بايد در آزمايشگاه‏ها باشند- پايان‏نامه‏ها و رساله‏هايي که مالکيت مادي و معنوي‏اش از آن دانشگاه است (1)- مجبور به امضاي تعهدنامه‏اي شده‏اند که در آن مسئوليت همه‏ي آن‏چه در آزمايشگاه‏ها رخ مي‏دهد پذيرا مي‏شوند.
...
چه ديوار کوتاهي است ديوار آن‏که مرده. همان‏که به خاطر کوتاهي‏اش آزمايشگاهي منفجر شده، و البته خودش تکه تکه. گفتند، استادي در محضر همه فرموده است:« حق‏اش بود. کسي که بلد نيست با دستگاه‏ها و تجهيزات آزمايشگاه کار کند، حق‏اش است.»


روايت دوم
پدرم، هرگاه خبر درگذشت آشنايي را مي‏شنود مي‏گويد: « مرگ حق است.خدا رحمت‏اش کند.» 



به تاریخ جمعه 25 مرداد 1387 ساعت 1:11 عصر قلمی گردید، حميد دابالا

و او بزرگ تر است...


سه شنبه: بعد از ظهر، تهران. شب، شام، قزوين.
چهارشنبه (امروز، روز عيد است، روز خواندن به نام او): صبح، صبحانه، لوشان. ظهر، ناهار، چمخاله.
گاهي مقصدي که انتخاب مي‏کني، تو را نمي‏خواهد. دريا بي‏قرار است. پرچم‏هاي سياه بر فراز ميله‏هاي آهني در اهتزاز است و گفته‏اند آسمان ناآرام است. بر کرانه‏ي درياي به ظاهر بي‏کران، خود را همراه با کودکان در امواج پير شکسته‏شده رها کردن و با خنده‏هاشان خنديدن چه صفايي دارد.
اشاره‏ي دخترک دلبند پدر که به ياد کودکي‏هايش پرسيده بود:«از اينجا تا مشهد چقدر راهه؟» کافي است تا پدر سياستمدارانه هم‏راهان را هم‏دل کند و دل‏ها را هوايي ...
و کدام دل است که هوايي نشود؟
گاهي مقصدي که انتخاب کرده‏اي، تو را نمي‏خواهد.
سفر کوتاه تفريحي، جاي خود را مي‏دهد به يک سفر فشرده‏ي زيارتي؛ بي‏مقدمه، بدون آمادگي، بي‏وسيله و امکانات. ... و شهرها و آبادي‏هاي پشت هم و گاه درهم از مقابل‏ات مي‏گذرند: رودسر، شهسوار، چالوس، نوشهر، ... ، نور و جنگل هاي‏اش، بابلسر، ...، ساري، ...، نکا، گرگان و جنگل‏هاي استوار گلستان، آزادشهر، مينودشت، آشخانه، بجنورد، ... شيروان، قوچان، ... و طوس مشهدالرضا (ع). ... و يک ديدار نيم‏روزه.


«پروردگارا! مرا از سرزمينم فراخواندي و به سوي تو آهنگ کردم. و شهرها را به اميد رحمت‏ات درنورديدم. خداوندا! مرا نااميد مساز و با برآوردن حاجتم مرا بازگردان. پروردگارا! بر گشت و گذارم بر کنار قبر فرزند برادر رسول خود- که درود و رحمت‏هايت بر آنان باد- ترحم فرما.
اي مولاي من! يا علي ابن موسي الرضا! در حالي به زيارت‏ات آمدم که از جنايت‏هاي خود بر خود به خدا پناه برده‏ام. ...» (1)


 


-----------------------------------------
(1) برداشتي از بخشي از زيارت‏نامه‏ي امام رضا (ع)



به تاریخ دوشنبه 14 مرداد 1387 ساعت 3:44 عصر قلمی گردید، حميد دابالا

و او بزرگ‏تر است ...


« بسراي تا که هستي، که سرودن است بودن »


« بسراي تا که هستي؟ که سرودن است بودن »



به تاریخ يکشنبه 30 تير 1387 ساعت 10:5 صبح قلمی گردید، حميد دابالا

و او بزرگ‏تر است ...


سال‏هاست که هفته‏هاي زندگي‏ام  ديگر هفت روزه نيست. گاه چهار روز، گاهي سه روز و هنگامي دو روزه. و بايد که با به پايان رسيدن هر هفته، لحظه شماري کني براي آغاز هفته جديد و به پايان رسيدن روزهاي بي‏تاريخ‏ات.
چه نيکوست که پايان و آغاز هر هفته با بدرقه‏ي مادر همراه باشد. نگاه‏هاي پراميدش در پايان هر هفته که رهسپارت مي‏کند و تو از خانه دل ميکني، و لبخندهاي پر از سخاوتش که درآغاز هر هفته به استقبالت مي‏آيد و در مي‏گشايد.
چه خاطره‏انگيز است گوش دادن به همه‏ي آنچه در زمان غيبت‏ات رخ داده از زبان اهل خانه که گاه تکراري مي‏شود از زبان خواهر، يا مادر.
و چه دل‏انگيز بحث و جدل‏هاي با پدر، در همه‏ي رويدادهاي جاري و ساري. ... و در بحث نتيجه نگرفتن.
و چه لذت‏بخش است ديدار دوستان قديم تازه کردن. دور هم بودن. خنديدن.
و چه شورانگيز است شوخي‏ها و دعواهاي خواهرانه و برادرانه. جنگيدن و با هم بودن.
و چه سرشار از مهر است لحظه‏هاي در کنار اين همه آشنا و همراه بودن.


...


و چه ناگوار است تمام شدن اين هفته‏ي کوتاه و دل کندن از خانه.
و چه دشوار است تحمل نگاه‏هاي حسرت‏اندود دوستاني که هفته‏هايي اين‏چنين ندارند براي عزيمت به خانه و آغاز هفته‏اي...
((گاهي مي‏انديشم، اگر تقديرم به گونه‏اي رقم خورده بود که فاصله‏ي خانه از تحصيل اين اندازه نبود، چگونه بايد در خلا اين هفته‏هايي که نبودند نفس مي‏کشيدم. ... خدايا تو را سپاس))
و چه سنگين است هفته‏هايي که گاهي نيست. و گاهي  پشت هم و پياپي نيست.
و چه سنگين‏تر است کاهش مداوم و پياپي اين هفته‏ها. و هفته‏هايي که تنگ و تنگ‏تر مي‏شود.


خدايا! بزرگ پروردگارا! اين هفته‏هاي چند ساعته را از من دريغ مکن ...



به تاریخ شنبه 22 تير 1387 ساعت 8:9 صبح قلمی گردید، حميد دابالا

و او بزرگ‏تر است ...


ديباچه
پاييز بود. يک روز تاريک و باراني. و من دانش‏آموزي دبستاني. سال پنجم بود و به کمک آن‏چه «پارتي» اش مي‏خوانند به دبستان جديد آمده بودم. ...
زنگ تفريح خورد و کلاس تعطيل شد. آسمان به شدت مي‏ناليد و سخت مي‏باريد. ... و ما در کلاس مانديم. جمعي دوستانه شور گرفتند تا در آن کلاس ِ دست بالا بيست متري،‏ به جاي حياط مدرسه، بازي کنند. ... تازه‏وارد و غريبه که باشي، هيچ دعوت جمعي را بي‏پاسخ نمي‏گذاري.
 ... و شد آن‏چه نبايد. هنوز در عيش بوديم که آقاي ناظم در ورودي کلاس ظاهر شد. هر چند نگاه چشمانش نشان از عمق مهرباني داشت، قامت بلند و سبيل‏هاي پر پشت و صداي رسايش درياي وحشت بود. ...
دفتر مدرسه، مدير، ناظم. و آقاي طاهرخاني ،معلم کلاسمان، که ساکت نشسته بود و نظاره‏گر. صحبت از تنبيه و جريمه بود. کسر نمره و نامه‏ي احضاريه‏اي براي والدين. نمي‏دانستم و نمي‏فهميدم علت گريه‏ها را. آنان مي‏گريستند و من خيره به آن‏ها مي‏نگريستم. «مگه اينا چه اهميتي داره که بايد براش گريه کنم؟».
... همه مي‏گريستند. ... همه مي‏گريستيم. در همهمه‏اي گنگ: «آقا! تو رو خدا ببخشيد»، «آقا اجازه! غلط کرديم.»، « آقا!ببخشين»، «آقا! تو رو خدا». فريادهاي وحشتناک ناظم، نگاه‏هاي خشمگين مدير و زاري‏هاي کودکانه‏ي ما. آقاي طاهرخاني سکوتش را شکست و همه آرام کرد و گفت: «هيچ وقت کاري نکنين که بعدش مجبور بشين بگين ببخشيد. اما مرد باشين وقتي کاري کردين پاش وايستين. از من به شما نصيحت قبل ِ هر کاري خوب فکر کنين تا بعدش نخواد که بگين ببخشيد».
... و در آخر، ميانجي‏گري کرد و ما روانه‏ي کلاس شديم. البته با چشماني کبود و نفس‏هايي بريده.


انجام
حکايت، حکايت ميخ در سنگ کوفتن است و آب در هاون کوبيدن (1). چه سود بداني و بفهمي و عمل نکني، «که در کم خردي از همه عالم بيشي». به گونه اي که از آغاز هفته پنج بار مجبور به عذرخواهي شده اي. يعني ميانگين روزي 1.25 بار.!


سرانجام
و خدا داناتر است به سرانجام ما...


------------------------------------------------
پاورقي:
1- البته مثل هاي بيشتر هم هست



به تاریخ سه‏شنبه 11 تير 1387 ساعت 9:19 عصر قلمی گردید، حميد دابالا

و او بزرگ‏تر است...


به نتايج‏اش که مي‏نگرم، با خود مي‏انديشم: "نمي‏دانم، آن روزها "شور"م خالي از "شعور" گشته بود يا "شعور"م پر از "شور" ...
و پاسخم مي‏دهد:" چه فرقي مي‏کند. شور يا بي نمک هر دو بي‏مزه است ..." و من اين را نمي‏دانستم.
خدايا مرا ببخش.

نتيجه‏ي ورزشي: آشپز که يکي نباشه، آش يا شور ميشه يا بي‏نمک.!
وجدان ناخودآگاه: خوب فرض کن که يکي باشه.! اونوقت آش رو به سليقه‏ي خودش درست مي‏کنه. نه من و تو.

نتيجه ي اخلاقي: "شوري" زيان آور است. به ويژه براي فشار خون.
رهگذر: و کمبود نمک (از آن‏جا که يدينيزه اش مي‏کنند)، سبب کمبود يد در بدن مي‏شود.

پا نوشت:
يدينيزه: افزودن يد. يد دار کردن. يا يه چيزي تو همين مايه‏ها.


به تاریخ دوشنبه 3 تير 1387 ساعت 9:58 صبح قلمی گردید، حميد دابالا